حدود 50 سال پيش برای کاری، با يک مهندس سويسی بسيار تنومند، در پاتوقش، بار هتل پالاس کراچی ديدار داشتم.
گرم گفت و گو بوديم که قهرمان بوکس معروف که با ايشان بر سر يک دختر هنرپيشه جنگ "ناموسی" داشت، مست سياه وارد شد و تا مهندس را ديد، رجز خواندنی تند و صريح خطاب به مهندس آغاز کرد.
من يقين داشتم که جنگی تن به تن در خواهد گرفت!
به مهندس که آرام نشسته بود گفتم، اين بابا دارد شيپور جنگ ميزند، نميخواهی کاری بکنی؟ گفت نه، گفتم چرا؟ گفت تا چند دقيقه ديگر خودت خواهی ديد!
مهندس دو گيلاس مشروب قوی به بارمن سفارش داد!
مانده بودم که چه تدبيری انديشيده، که قهرمان به نزد ما آمد.
پس از رسيدن قهرمانِ رجز خوان به نزد ما، مهندس بلند شد، با او سلام و تعارفات غليظی کرد و گفت بفرما، اين مشروب مردافکن را برای مردی بزرگ چون تو سفارش دادم.
گيلاس ها را به هم زدند و تا ته نوشيدند.
چند دقيقه بعد قهرمان نقش بر زمين شد، به حدی که کمکهای پزشکی آمد و او را برد!
مهندس روبه من کرد و گفت؛ هرکس را با نادانيِ خودش زمين بايد زد.
اندرزی ژرف برای منِ جوان 23 ساله!
پرسيدم کدام نادانی؟ گفت اينکه مست بود و مبارز طلبيد و اينکه مست بود و باز هم نوشيد!
بعدها معلومم شد که در خلال تاريخ هم چنين بوده؛ برای مثال در اواخر دورۀ ساسانيان که پستی، کوت هبينی، زياده خواهی، بی عقلی، حسادت، رقابت و تنبلی بزرگان ساسانی موجب پيروزي اعراب گرديد.
ازآن پس هم وابسته به خرافاتی گرديديم که ملايان معلوم الحال از سر منابر با نقل روايات و اقوال خودساخته در وجودمان ريختند و زندگيمان را در غربال مکر بيختند!
بنابراين دشمن کسی نيست جز خودمان و نادانيمان با همين مکين و در همين مکان.
گويند که استعمارگر چشمه های عقل، علم و کاوشگری را با ابزارهای گوناگون که قوی ترين آنها دين خرافه است، خشک می سازد، سپس کسانی، البته ابلهانی را از ميان قوم مورد نظر انتخاب، با منابع خودِ آن قوم مرفه ميگرداند، بزرگ نشانشان ميدهد و رهبرشان مینامد، تا برای سرکوب قوم خودشان بکارشان گيرد!
بزرگترين عامل تفرقه همانا دين است که مادرِ خرافات بوده و آن را در هرجا ميتوان فرو کرد، زيرا هر که برای خود تفسيرش ميکند.
ای بسا ايمانی راستین همراه با نيکی رفتار و درستی پندار، برای هر کس نيکو و زيبنده باشد، اما نه اينکه بکوشد اعتقاداتش را به زور به ديگران اعمال کند.
بايد دانست که هيچ یک از نيروهای استعمارگر و استثمارگر، تنها از راه ضعف انسانها و جوامع بر آنها غلبه نمیکنند و راه نجات نيز در معابد، مقابر و چاه های مقدس نميباشد.
تنها راه نجات، اراده و همت مردميست که به خرافات آلوده نشده باشند.
اروپا حدود 300 سال کوشيد تا به آغاز دوران نوزائی (رنسانس) رسيد و تکليف جامعه با دين را معلوم کرد.
اين انسانها هستند که سياستها را می سازند، بدينسان نخست انسان سپس شيوه ها و سياستها!
حال کدام جامعه و چگونه میتواند سدهای چندين صد سالۀ خرافاتش را بشکند و اين اندک را در عمل بگنجاند و خويش را از دام عنکبوت ملا برهاند!
Commentaires